دلم برای اعتکاف خیلی تنگه
مسجد٬ تسبیح٬ مفاتیح ورق زدن ٬از تشنگی نای ایستادن نداشتن ونشستن ٬فکر کردن های طولانی ٬نمازهای سخت ومستحبی این سه روز٬تجدید وضوها٬ بیدار موندن تا نماز شب ٬در ودیوار مسجد شده بود عین خانه خود آدم
نماز می خوندی مفاتیح می خوندی سرت را که بلند می کردی می دیدی صبح شده
نزدیک افطار که می شد فقط قرآن و ادعیه می خوندی دیگه نمی تونستی نماز بخونی مخصوصا روزهای گرم
ولی وقتی همه را می دیدی که دارن باز نماز می خونن وبا خدا راز و نیاز می کنن از خودت بدت می اومد
وقتی نزدیک افطار می شد مسجد از هجوم دیدارخانواده ها شلوغ می شد
ولی همیشه یه سنگینی دیگه هم احساس می شد به نظرم حضور فرشتگان خداوند بودند که نزدیک افطار با طبقی از هدایای خدا به دیدار معتکفین می اومدن
یادش بخیر اعتکاف
یادش بخیر اعتکاف

پ.ن
این نوشته از سال ۸۸ آرشیو باغی از بهشتم کپی شده.دلم برای حال و هوای اون موقع خودم هم تنگه.
.: طراحي شده توسط تک اسکين :.