مسول پایگاه که وارد شد بهش گفتم بالاخره خدا خواست و امام رضا طلبیده خلاصه در خدمتم
گفت :خانم .. الان !!!؟؟
گفتم :دیر شد اما بالاخره کمکتون رسید
گفت شرمنده دیگه جا نداریم الان هم دو تا از رزروها داشتند سر جای دوستشون که منصرف شده بود مسابقه می زاشتند و بینشون قرعه کشی کردیم و یکیشون اسمش دراومد
گفتم اگه موقع حرکت بیام ممکنه یه نفر اون موقع پشیمون بشه ممکنه ؟
گفت : چقدر بهت گفتم حالا اسمتو می نوشتی بعدا خط می زدی
گفتم : حق با شماست ولی از همون اول نمی خواستم جای بنده خدایی را بگیرم .
با ناامیدی به طرف خوابگاه رفتم
فردای اون روز دانشجوها جلوی درب دانشکده همه ساک به دست با ذوق و شادی ایستاده بودند و منتظر بودند تا اتوبوس ها از راه برسند
من هم با ساکی کوچک و دلی پر از امید یک گوشه ایستادم و با غمی بسیار به خنده های دانشجوهای زائر و صورتهای شادشان نگاه می کردم واه حسرت می کشیدم و ته دلم نور امیدی هر چند کم می تابید
اتوبوس ها که رسیدند دانشجوها یک به یک طبق لیست ثبت نام وارد اتوبوس شدند
من وقتی لیست تمام شد وارد اتوبوس شدم اما دریغا که کسی نبود تا پشیمان شده باشه
انتهای اتوبوس (بوفه) به اندازه یه نفر بچه ها جا باز کردند و گفتند :فلانی بشین ما تو را جا می دیم صدات در نیاد ما همه می گیم که تو را هم با خودمون ببریم
لحظه رفتن شد که ناگهان مسول لیست سفر خطاب به دانشجوها گفت : کسی بدون ثبت نام و خارج از لیست سوار نشده باشه راننده گفته به همون تعدادی که بهش لیست دادیم سوار بشن اگه کسی سوار شده پیاده بشه
من با اهی از ته دلم خواستم که پیاده بشم اما بچه ها شیرم کردند و گفتند زرنگ باش بشین از کجا می فهمن
که ناگهان مسول پایگاه سوار اتوبوس ما شد وچشمش افتاد به من وگفت
خانم فلانی شما که ثبت نام نشدی خلاف مقرراته بی زحمت پیاده بشین
و خودش پیاده شد
من با اصرار بچه ها دوباره پیاده نشدم
که یک دفعه ریس دانشکده در حالی که عصبانی بود و پچ پچ کنان داشت با مسول پایگاه جر وبحث می کرد گفت یعنی چه نه خانم خلافه مقررات رانندگیه راننده را تو جاده نگه می دارن باید این خانم پیاده بشه
مثل اینکه مسول پایگاه اونجا داشت اصرار می کرد که منم بیام ولی رئیس دانشکده اون پایین درب اتوبوس و چسبیده بود وپاشو کرده بود توی یه کفش که الاو لله من باید پیاده بشم
و جلوی راننده هاو نگهبان درب دانشگاه و چند تا از دانشجوهای دانشکده و چند تا از اساتید در حالی که این صحنه را می دیدند
فریاد زد خانم ... مگه با شما نیستم چرا پیاده نمی شی وقت دانشجوها را نگیر باید اتوبوس حرکت کنه
میایی پایین یا بکشمت از اتوبوس بیرون ؟؟؟
و من در حالی که شاهدان زیادی منو تماشا می کردند از اتوبوس پیاده شدم واز شدت ناراحتی همون جا شروع کردم به گریه و صدای هق هق گریه ام فضا را پر کرد
صحنه یه صحنه بسیار غم انگیز بود طوری که لابه لای گریه هام صدای یه راننده را می شنیدم که به رئیس داشکده می گفت بنده خدا را می زاشتی با اتوبوس من بیاد من مسولیتش را به عهده می گرفتم
و رئیس داشکده گفت اون وقت از فردا این کار بی نظمی باب می شد نخیر آقا
اتوبوسها در میان گریه های من و کلی دانشجو که از پنجره های اتوبوس سرشونو بیرون آورده بودندو این صحنه را می دیدند
از درب اصلی خارج شدند همه رفتند و من ماندم و ریئس دانشکده
ریس دانشکده آروم به پشتم زد و گفت خانم .. گریه نکن خودم با هواپیما می برمت مشهد
و اونجا را ترک کرد
قول رئیس دانشکده هیچ وقت عملی نشد ولی از اون سال به بعد فکر می کنم به اندازه تعدا داشکهایی که ریختم و یا شایدم بیشتر به پابوس آقا مشرف شدم هر سال گاهی ۲بارو گاهی ۳ بار وهنوز هم
بچه ها که از سفر برگشتند هر روز منو تو دانشکده می دیدند و بهم می گفتند فلانی ما تو را دیدیم
یک می گفت خوابتو دیدم که جلوی دیگ وایسادی و داری به بچه ها غذا می دی
اون یکی می گفت : من تو را جلوی ضریح دیدم
یکی دیگه می گفت : من یه لحظه تو صحن عتیق دیدمت...