تبليغاتX
ن و القلم


ن و القلم
قلم معجزه الهي(قسم به سطر سطر نوشته ها)
 

 

  از همين جا سلام  
بايد قدم به قدم همراه شد

فقط ديدن كافي نيست

آنجا كوي همه دلدادگان است

آنجا همه را به خود مي خواند

مدينه از همين جا سلام

السلام عليك يا رسول الله(ص)


می دانم یا رسول خدا که  وقتی به قلوب امتت سرمی زنی

 آن وقت است که سلام می گوییم

پس دوباره و هر دم

 السلام علیک یا نبی الله(ص)

آنقدر سلام  می کنم تا همیشه در دلم خانه کنی

دیگر نروی همین جا بمانی

دل مرا بی بهانه حرم و بارگاه خود کنی

ای عشق من

هرگز پاک نگردد یک لحظه تصویرت از دلم

اگر منت بگذاری و مرا آینه کنی


لینک ثابت | نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388   ساعت 17:33   | توسط:   قاصدک | مطالب مرتبط

   
 
  روزهای پر خاطره (دوران طلبگی)  
یادمه سال های اول طلبگی بودم و یه دوست خیلی خوب و همراه هم نصیبم شده بودکه هم مباحثه ای جدی و بسیار کوشایی بود

هنوز هم خدا را شاکرم بابت هم مباحثه ای ام

یه روز بعد از کلاس که طلبه ها اون هم از نوع خانمش  که سریعا باید می رفتند چون بچه هاشون روی گاز بودن و  شوهراشونم که باید از قحطی گرسنگی نجات می دادند بهونه کردن و فرارو بر قرارترجیح دادن و ساعت مباحثه را جیم  شدندو رفتند

و علی موند و حوضش

مثل همیشه من و دوستم  موندیم و کیف مباحثه می کردیم

البته بی انصافی نکنم چند نفر دیگه هم بودند که اون روز برای رو کم کنی از ما توی کلاس نشسته بودن و مباحثه می کردند.

یادمه اون موقع حاج آقای پناهیان تو اوج کارها و فعالیتهای تلویزیونی و .. خودش بود

طوری که اسم و رسم زیادی بهم زده بود (که واقعا لیاقتش را هم دارند)

نشسته بودیم و دروس ادبیاتی عرب (ضرب زید امرا و متقابلا ضرب امر زیدا ) را مباحثه می کردیم که

یه دفعه گفتند :کاسه کوزتونو جمع کنید حاج آقای پناهیان دارن تشریف فرما می شن

من ودوستم یه نگاهی به هم انداختیم و گفتیم :حاج آقای پناهیان ؟؟؟؟؟اینجا ؟؟؟؟؟الان؟؟؟؟

آخه نزدیک ظهر که تو حوزه پرنده هم پرنمی زنه مستمع از کجا پیدا کنیم ؟

گفتیم : تموم شد رفت پی کارش (آبرو )

از مسولین سوال کردیم :قراره کجا بیان ؟

گفتند: تو کلاس شما

گفتیم : همین جا ؟!!!! اینجا که الان با بازار شام فرقی نداره

دیگه نمی دونیم از ذوق  بود از چی بود که مثل موج به حرکت دراومدیم و خلاصه برای حفظ آبرو کلی تلاش کردیم.

حاج اقای پناهیان با لبخندهای پر از آرامشش و طمانینه ای که در چهره داشت اومد و دقیقا نشست جلو ما و برامون کلی حرفای زیبا زدو مارا به طلبگی تشویق و تمجید کرد

اون روز از مباحثه کردن کلی کیف کردیم چون خیلی از بچه ها که رفته بودن خونه

 از ملاقات گرم و صمیمی ما با حاج اقای پناهیان بی بهره موندن و همیشه حسرت می خوردند که ای کاش ماهم..

البته برای خالی نبودن مستمع اون روز همه ی خوابگاهی ها را فراخوان کردند که اونها هم خوشحال شدند و برای اونها هم خاطره ای به یاد موندنی شد.


لینک ثابت | نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388   ساعت 23:26   | توسط:   قاصدک | مطالب مرتبط

   
 
  آسما ن آبی در گذر ابرها آرام است  
امروز پنجره خانه  مان

رو به رودخانه ی ابرهای جاری باز است

ابرها رفتند و چشمانم را تا دورترین نقطه دیدم با خود همراه کردند

ابرها گفتند : ما لحظه های عمر توییم که آرام آرام  می گذریم

بدون اینکه بفهمی

امروز آسمان آبی بستر رودخانه ی  ابرهای جاری  شده است

دیدم که ابرهای سپید در میان رودخانه ی آبی  آسمان است که زیباتر دیده می شود

آسمان آبی گفت : قلب آرام  مومن مثل من است

که در گذر ابرهای جاری زیباتر جلوه می کند

اما در این رودخانه جاری بالای سرم 

پرنده ها همچون ماهیانی در دوردست پرواز می کنند و

کوچ خود را به رخ  چشمانم می کشند

اما آسمان آبی

 آرام تر از قبل رقص آنها را به نظاره نشسته است

و می گوید :بازهم  آبی  من است که رقص ماهی ها را زیباتر  نشان می دهد

ماهیان رودخانه این را گفتند و رفتند که : ماهم می رویم تا دوباره رودخانه  تنها بماند

 اما چشمانم امروز مانند آبی آسمان منتظر بازگشتشان  خواهد ماند.

ابر سفید و آسمان آبی --- نمای زیبای آسمان و ابر سفید در آن

 


لینک ثابت | نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388   ساعت 14:38   | توسط:   قاصدک | مطالب مرتبط

   
 
  تفالی به حضرت حافظ  
نمی دونم چقدر به دیوان حافظ معتقدید؟

بعضی ها اشعار حافظ را دوست دارند فقط برای شنیدن و

بعضی هام اشعار حافظ را سرمشق شعرهاشون می کنن و شعر می گن

بعضی دیوان حافظ را از بر می کنند تا در مواقع لازم از اشعار حافظ در کلامشون استفاده کنند

بعضی ها هم اصلا دیوان حافظ را قبول ندارند و دور از آستان حضرتش معتقدند که حافظ فردی عاشق پیشه بوده که توی شعرهاش فقط ردپای کاسه و شراب و پیاله و دور از جان شما مست شدن وزن و ..به میان آمده

بعضی هام لب تاقچه بعد از قران حافظ می گذارند و خیلی وقتها استخاره با حافظ را مقدم بر استخاره با قران می دونن

بعضی هام که وقتی احساس می کنند با عشق همپیاله شده اند دم و دقیقه دیوانش را بازمی کنندو از شعری که به قول خودشان تکلیف نیتشان را مشخص می کند ذوق زده می شوند و قند توی دلشان آب می کنند که چقدر حافظ با انتخاب این شعر اونها را تحویل گرفته و تکلیفشان را مشخص کرده

نمی دونم چقدر استخاره می تونه عقلایی باشه و یا حکمتی هم داره یا نه؟؟

اصلا درسته از زیر بار تصمیم گرفتن برای زندگی اینطوری شونه خاله کنیم و متوسل به استخاره دیوان حافظ بشیم؟

اینها همه سوالند و دیگر هیچ.

این دفعه هم من تفالی زدم

که فکر می کنم باید ارادتم را به حضرتش اطلاع بدم و بگم که جای خالی این شعر ناب از حافظ شیرازی اینجا  توی این وبلاگ خالی بود که تقدیم شما دوستان می کنم

صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم

                                    به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم

در میخانه ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود

                                     گرت باور بود ورنه سخن این بود و ما گفتیم

من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن

                                       بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم

قدت گفتم که شمشاد است و بس خجلت ببار آورد

                                    که این نسبت چرا کردیم و این بهتان چرا گفتیم

اگر بر من نبخشایی پشیمانی خوری آخر

                                  به خاطر دار این معنی که در خدمت کجا گفتیم

جگر چون نافه ام خون گشت و کم زینم نمی باید

                                  جزای ان که بازلف سخن از چین خطا گفتیم

تو آتش گشتی ای حافظ ولی با یار در نگرفت

                                 ز بد عهدی گل گویی حکایت با صبا گفتیم

 


لینک ثابت | نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388   ساعت 20:0   | توسط:   قاصدک | مطالب مرتبط

   
 
  یه حرفم از مشاور بشنو...  
بهش گفتم: این چندمی بود ردش کردی؟

گفت :نمی دونم سومی چهارمی  ...چطور مگه؟

گفتم :اخه دختر خوب تو این دوره زمانه که خواستگار به شماره ۲ هم نمی رسه چرا این دست و اون دست می کنی ؟

گفت: منتظر یه شاهزاده ام که سوار اسب سفیده  و مرد رویاهامه و من عاشقشم و اونم عاشقمه که بیاد و منو ببره

گفتم :پس باش تا صبح دولتت بدمد

گفت :چرا ؟

گفتم: به فرضم که یه روزی یه شاهزاده بیاد خواستگاریت 

 زن شاه شدنم خیلی  سخته و همچی عاشقانه هم  نخواهد بود

باید باهاش بسازی باید عشق را بعد از ازدواج  بوجود بیاری

باید باهم  دنبال کامل شدن و پوشاندن عیب همدیگه باشین

پی نوشت :

نمی دونم چرا  دیر در مورد ازدواج نوشتم؟

به هر حال مسیر زندگی را  ازدواج و طرف  مزدوج نیست که  نشون می ده . مسیر زندگی را تصمیمات  خودمونه که نشون می ده.

 


لینک ثابت | نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388   ساعت 14:3   | توسط:   قاصدک | مطالب مرتبط

   
 
  باران(فاذا انزلنا علیهاالماء اهتزت و ربت وانبتت)  
کسی هست که از بارون بدش بیاد؟؟

 به نظرم خود خدا هم باران را دوست داره و هر چیزی که بارانی باشه

دلهای بارانی

چشمهای بارانی

همیشه با خودم فکر می کنم باران برای چه آفریده شده ؟

شاید موقع بارون باید

فکر کرد

به اینکه قطره قطره می یاد تا بگه کار بارون فقط با اومدن یه قطره نیست

جمع قطره هاست که میاد

اینکه خدا بارها این نعمتش را به ما یاداوری می کنه پس می خواد که ما هم قطره نباشیم

بلکه باهم باشیم

باهم و همزمان بباریم

یا بایددعا کرد

باید بری زیر بارونو برای مریضا شفا خواست

یا بایدلذت برد

و دنیا را آنقدر هم که هست کثیف ندونست

بدونی که لحظه ای هم به اندازه یه بارون باریدن باید به دنیا فرصت بدی که پاکی خودش را به رخ تو بکشه

شاید این نعمت باران فقط می خواد بگه

رحمت از آن خداست که روی برگ برگ درختان به طور مساوی سرازیر می شه

رحمت خدا شامل همه است

نمی دونم ولی بارون همیشه یه احساس عجیبی را در نهان خانه دل همه ما برمی انگیزه

بارون همیشه آدم را به فکر فرو می بره 

بعضی هام احساسشون گل می کنه

به هر حال دگرگونی و شستشو می یاره

بارون که می باره همه چیزو می شوره

حتی بدترین چیزا را

بارون واقعا به تمام معنا بارونه

 


لینک ثابت | نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388   ساعت 19:50   | توسط:   قاصدک | مطالب مرتبط

   
 
  دانشجویی که به پابوس امام رضا (ع) ....(3)  
مسول پایگاه که وارد  شد بهش گفتم بالاخره خدا خواست و امام رضا طلبیده خلاصه در خدمتم

گفت :خانم .. الان !!!؟؟

گفتم :دیر شد اما بالاخره کمکتون رسید

گفت شرمنده دیگه جا نداریم الان هم دو تا از رزروها داشتند سر جای دوستشون که منصرف شده بود مسابقه می زاشتند و بینشون قرعه کشی کردیم و یکیشون  اسمش دراومد

گفتم اگه موقع حرکت بیام ممکنه یه نفر اون موقع پشیمون بشه ممکنه ؟

گفت : چقدر بهت گفتم حالا اسمتو می نوشتی بعدا خط می زدی

گفتم : حق با شماست ولی از همون اول نمی خواستم جای بنده خدایی را بگیرم .

با ناامیدی به طرف خوابگاه رفتم

فردای اون روز دانشجوها جلوی درب دانشکده  همه ساک به دست با ذوق و شادی ایستاده بودند و منتظر بودند تا اتوبوس ها از راه برسند

من هم با ساکی کوچک و دلی پر از امید یک گوشه ایستادم و با غمی بسیار به خنده های دانشجوهای زائر و صورتهای شادشان  نگاه می کردم واه حسرت می کشیدم و ته دلم نور امیدی هر چند کم می تابید

اتوبوس ها که رسیدند دانشجوها یک به یک طبق لیست ثبت نام وارد اتوبوس شدند

من وقتی لیست تمام شد وارد اتوبوس شدم اما دریغا که کسی نبود تا پشیمان  شده باشه

انتهای اتوبوس (بوفه) به اندازه یه نفر بچه ها جا باز کردند و گفتند :فلانی بشین ما تو را جا می دیم صدات در نیاد ما همه می گیم که تو را هم با خودمون ببریم

لحظه رفتن شد که ناگهان مسول لیست سفر خطاب به دانشجوها گفت : کسی بدون ثبت نام و خارج از لیست سوار نشده باشه راننده گفته به همون تعدادی که بهش  لیست دادیم سوار بشن اگه کسی سوار شده پیاده بشه

من  با اهی از ته دلم خواستم که پیاده بشم اما بچه ها شیرم کردند و گفتند زرنگ باش بشین از کجا می فهمن

که ناگهان مسول پایگاه سوار اتوبوس ما شد وچشمش افتاد به من وگفت

خانم فلانی شما که ثبت نام نشدی خلاف مقرراته بی زحمت پیاده بشین

و خودش پیاده شد

من با اصرار بچه ها دوباره پیاده نشدم

که یک دفعه ریس دانشکده در حالی که عصبانی بود و پچ پچ کنان داشت با مسول پایگاه جر وبحث می کرد گفت یعنی چه نه خانم خلافه  مقررات رانندگیه راننده را تو جاده نگه می دارن باید این خانم پیاده بشه

مثل اینکه مسول پایگاه اونجا داشت اصرار می کرد که منم بیام ولی رئیس دانشکده  اون پایین درب اتوبوس و چسبیده بود وپاشو کرده بود توی یه کفش  که الاو لله من باید پیاده بشم

و  جلوی راننده هاو نگهبان درب دانشگاه و چند تا از دانشجوهای دانشکده و چند تا از اساتید در حالی که این صحنه را می دیدند

فریاد زد خانم ... مگه با شما نیستم چرا پیاده نمی شی وقت دانشجوها را نگیر باید اتوبوس حرکت کنه

میایی پایین یا بکشمت از اتوبوس بیرون ؟؟؟

و من در حالی که شاهدان زیادی منو تماشا می کردند از اتوبوس پیاده شدم واز شدت ناراحتی همون جا شروع کردم به گریه و صدای هق هق  گریه ام فضا را پر کرد

صحنه یه صحنه بسیار غم انگیز بود طوری که لابه لای گریه هام صدای یه راننده را می شنیدم که به رئیس داشکده می گفت بنده خدا را می زاشتی با اتوبوس من بیاد من مسولیتش را به عهده می گرفتم

و رئیس داشکده گفت اون وقت از فردا این کار بی نظمی باب می شد نخیر آقا

اتوبوسها در میان گریه های من و کلی دانشجو که از پنجره  های اتوبوس سرشونو بیرون آورده بودندو این صحنه را می دیدند

از درب اصلی خارج شدند همه رفتند و من ماندم و ریئس دانشکده

ریس دانشکده آروم به پشتم زد و گفت خانم .. گریه نکن خودم با هواپیما می برمت مشهد

و اونجا را ترک کرد

قول رئیس دانشکده هیچ وقت عملی نشد ولی از اون سال به بعد فکر می کنم به اندازه تعدا داشکهایی که ریختم و یا شایدم بیشتر به پابوس آقا مشرف شدم هر سال گاهی ۲بارو گاهی ۳ بار وهنوز هم

بچه ها که از سفر برگشتند هر روز منو تو دانشکده می دیدند و بهم می گفتند فلانی ما تو را دیدیم

یک می گفت خوابتو دیدم که  جلوی دیگ وایسادی و داری به بچه ها غذا می دی

اون یکی می گفت : من تو را جلوی ضریح دیدم

یکی دیگه می گفت : من یه لحظه تو صحن عتیق دیدمت...


لینک ثابت | نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388   ساعت 21:21   | توسط:   قاصدک | مطالب مرتبط